چه دردیست وقتی آلت تردید در ماتحت رویا فرو می رود بی که دستی حتی برف پستانش را ذوب کند به گرمای بوسه ای.... نه این عشق بازی نه به عشق است نه به انصاف..... خدا را! خدا را! کمی اشتیاق برای برهنگی..... * * * * * و حالا کابوس حادثه ای ، آبستن خشمی سرشار که به حسرت ، جام انتظار را سر می کشد... دریغا که نمی دانستند تخمه ی مرگ را در زهدان خاطره بار می بندند.... و این تملکی بس نارواست! چرا که آزادی آدمی را به هوس برگرفتن اسارتی دوباره است در قفس نیستی و مرگ!... یگانه وصالی |