ادبیات یخ زده
  
 
 
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
 
آرشیو

سریال آشنایی با مادر سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !!
نسخه خانگی و کامپیوتری DivX
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 27 دی ماه سال 1388
تب

       ( تب تنها رویا را از من نگرفت!)

حرارت اتاق بالا تر رفته

دیوارها همه سرخند.

سقف فرو دارد می ریزد بر سر بیابان...

باز من ساده لوحی کردم...

باز گولم زدی!

این هیاکل زمخت سپید پوش چرا دست از سر پکیده ام بر نمی دارند.

من چشمم را می خواهم

که روی آینه پاشیده شده.

تختم را پایین ببر!

من از ارتفاع می ترسم.

مگر فراموش کرده ای؟

باز تو ساده لوحی کردی...

باز گولت زدم.

می خواهم خون اقاقیاها را بجوم.

حالا بلند شو برقصیم.

اه....

دستان لزجت را از روی سینه ام بر دار.

حالم را به هم می زنی.

بگذار از چشمه ی لبانت بنوشم!

تو چقدر زیبایی... بادام چشم...

فردا اگر خواب بمانم کودک هم می ماند...

شبناز را به که بسپارم.

کودکم می ترسد از هجوم دیوارها.

بس کن دیگر...

چقدر از حال خرابم می پرسی.

گفتم که بدم.

آن آب رنگین را از سر تخت بردار...

من سیرم؛

 از بس که جان ندارم. 

 

 یگانه وصالی  

پاییز 85

*************************************

داستانک  

... هنگامی که خندید ، دوباره دلم هوایش را کرد. ...  .لحظه ای بعد پرسید دوستش دارم؟ در جواب گفتم این حرف مفهومی ندارد، ولی خیال می کنم که نه.....اما هنگام تهیه ناهار ، و بی اینکه هیچ موضوعی پیش بیاید، باز خندید...به قسمی که او را بوسیدم. 

 

بعضی اوقات دوست دارم یه تیکه از یه داستان رو جدا کنم و مستقل بهش نگاه کنم. داستانک بالا هم از همون تیکه هاس.ه

 
سه شنبه 5 آبان ماه سال 1388
شبانه...

 چه دردیست

وقتی آلت تردید

در ماتحت رویا

     فرو می رود

بی که دستی حتی

برف پستانش را ذوب کند

به گرمای بوسه ای.... 

 نه این عشق بازی

نه به عشق است

نه به انصاف.....

خدا را! خدا را!

کمی اشتیاق برای برهنگی..... 

 

 * * * * * 

 

و  حالا

کابوس حادثه ای ،

آبستن خشمی سرشار

که به حسرت ،

جام انتظار را سر می کشد... 

دریغا که نمی دانستند

تخمه ی مرگ را

در زهدان خاطره

بار می بندند.... 

و این تملکی بس نارواست!

چرا که آزادی آدمی را

به هوس برگرفتن

اسارتی دوباره است

در قفس نیستی

و مرگ!... 

 

 

یگانه وصالی


 
چهارشنبه 27 آذر ماه سال 1387
« مرد»    چارلز بوکفسکی

جرج در تریلرش به پشت روی زمین دراز کشیده بود. و تلویزیون دستی کوچک اش را تماشا می کرد. ظرف های شام و ظرف های صبحانه اش حتی نشسته مانده بودند. باید ریش اش را اصلاح می کرد، خاکستر سیگارش روی زیرپوشش ریخته بود. گاهی وقت ها خاکسترهای نیمه سوخته زیر پوشش را سوراخ می کردند و پوستش را می سوزاندند، بعد هم او فحش می داد و آنها را روی زمین می تکاند. صدای ضربه ای به در تریلر آمد. به آرامی سرپا شد و به صدای در جواب داد. کنستانس بود. یک بطر ویسکی باز نشده در کیفش همراه داشت.

" جرج، من اون حرومزاده رو ول کردم، دیگه نمی تونستم اون حرومزاده رو تحمل کنم."

" بشین."

جرج بطری ویسکی را باز کرد، دو گیلاس برداشت و در هر دو یک سوم ویسکی ریخت و دو سوم آب. روی تخت کنار کنستانس نشست. دختر سیگاری از کیفش در آورد و روشن کرد. مست بود. دست هایش می لرزید.

" اون پولای لعنتی رو هم آوردم، پولای  لعنتی اش رو برداشتم و وقتی سر کار بود نصف اش رو برداشتم و زدم به چاک. نمی دونی کنار اون حرومزاده چه زجری کشیدم."

جرج گفت: " بذار یه یه سیگار بکشم." دختر همانطور که سیگار را به دست او می داد نزدیک تر خزید، جرج هم دستش را دور کمر او انداخت. نزدیکترش کشید و او را بوسید.

دختر گفت: " حرومزاده، دلم برات تنگ شده بود."

" منم دلم برای رونای تو تنگ شده بود کُنی، وافعن دلم برای اون رونای با حال ات تنگ شده بود."

" هنوزم دوستشون داری؟

" حتی نگاه کردنشونم داغم می کنه."

کنی گفت: " یه پسر بچه ی مدرسه ای هیچ وقت منو راضی نکرده. آروم و ساده، دهنش هنوز بوی شیر می داد. خونه اش و همیشه تمیز نگه  می داشت. جرج، مثه اینکه کلفت داشته باشه. اما همه کارا رو خودش می کرد. حتی یه لکه هم هیچ جا نمی دیدی. می تونستی گوشت رو همون موقع از کاسه توالت دربیاری و بخوری. اون غیرقابل تحمل بود، همین."

" بخور، حالت بهتر می شه"

" بعدم، نمی تونست عشق بازی کنه."

" یعنی نمی تونست بلند کنه؟"

" نه، بلند می کرد، همیشه می تونست بلند کنه، اما نمی دونست چطور به یه زن حال بده، می دونی، نمی دونست باید چی کار کنه. اونهمه پول، اونهمه تحصیلات، با تمام اینا آدم به درد نخوری بود."

" کاش منم مدرکی، تحصیلاتی، چیزی داشتم."

" اما تو بهشون احتیاجی نداری. تو هر چی که بخوای داری، جرج."

" من فقط یه پادو ام. پست ترین کار دنیا."

" گفتم که تو هر چی بخوای داری، جرج. تو می دونی چطور یه زنو شاد کنی."

 " واقعن؟"

" آره، یه چیز دیگه رو می دونی؟ مادرشم مرتب بهش سر می زد! هفته ای دو سه بار. می نشست و به من نگا می کرد، تظاهر می کرد که دوستم داره، اما همیشه طوری باهام رفتار می کرد که انگار من یه جنده ام. انگار که من بدترین جنده ی دنیا ام که پسر اونو ازش دزدیده ام! والاس عزیز اونو! خدای من! چه گندی!" " ادعا می کرد دوستم داره. بهش می گفتم: والتر، به کس ام نگا کن!" اما اون نگا که نمی کرد هیچی، می گفت: " نمی خوام به اون چیز نگا کم." " اون چیز". به کس من می گفت " اون چیز" تو که از کس من نمی ترسی جرج، نه؟"

" تا حالا که گازم نگرفته."

" اما تو گازش گرفتی، تو انگشتش کردی جرج، مگه نه؟"

" فکر کنم."

" تو لیسیدی اش، مکیدیش."

" گمون کنم."

" خیلی ام خوب می دونی که چی کارا کردی جرج."

" چقدر پول گرفتی؟"

" ششصد دلار."

" کنی، من آدمایی رو که از آدمای دیگه می دزدن رو دوست ندارم."

" به خاطر همینه که هنوز یه ظرف شوی بی عرضه ای. تو خیلی صاف وصادقی. اما اون آدم گه ایی بود، جرج. و می تونست هر جوری پول دارآره، من ام پول درآوردم ازش... از اون و مادرش و عشق اش. مادر- جون اش، کاسه های کوچیک شسته شده اش و توالت و کاغذ توالت و خوشبو کننده ی دهنش و لوسیون های بعد از اصلاح اش و عشق بازی ارزشمندش، همه مال خودش، همه ی همه اش مال خودش! فقط تو می دونی که یه زن چی احتیاج داره، جرج."

" ممنون از ویسکی کنی. بذار می خوام یه سیگار دیگه ام بکشم."

جرج دوباره پیراهن او را بالا زد." دلم برا رونات تنگ شده بود کنی. واقعن دلم براشون تنگ شده بود. عاشق اون طرز پاشنه بلند پوشیدنتم. دیوونم می کنه. این زنای مدرن، به راه رفتنشون ام ریتم می دن. واقعن حالی به حالی ام می کنه!"

" مثه شاعرا حرف می زنی جرج. بعضی وقتا واقعن مثه اونا حرف می زنی. تو یه ظرف شوی لعنتی."

" می دونی دوس دارم چی کار کنم؟"

" چی کار؟"

" دوس دارم با کمربندم روناتو شلاق بزنم. کونتو و پاهاتو، دوس دارم از درد بلرزی و هق هق کنی و وقتی داری می لرزی و گریه می کنی منم می ذارمشون به حساب عشق نابت."

" نمی خوام جرج. قبلن هیچ وقت این جوری با من حرف نمی زدی. همیشه باهام خوب رفتار می کردی."

" پیرهنتو بالاتر بزن."

" چی؟"

" پیرهنتو بالاتر بزن. می خوام تمام پاتو ببینم."

" پاهامو دوس داری جرج نه؟"

" بذار نور بتابه روشون."

کنستانس پیراهن اش را بالاتر زد.

جرج گفت: " خدای من، محشره."

" پاهامو دوس داری؟"

" می پرستمشون!" بعد جرج به سمت دیگر تخت رفت و محکم به صورت کنستانس کوبید. طوری که سیگار از دهان او بیرون افتاد.

" چرا این کار رو کردی؟"

" تو با والتر خوابیدی؟ تو با والتر خوابیدی!"

" خب که چی؟"

" پس پیرهنتو بالاتر بزن!"

" نه!"

" کاری که بهت می گم رو بکن." جرج دوباره محکم تر به صورت او کوبید. کنستانس دامتش را بالا زد.

فریاد زد:" فقط تا شورتت. نمی خوام شورتت رو کامل ببینم."

" خدای من، جرج.، چه مرگت شده؟"

" تو با والتر خوابیدی!"

" جرج قسم می خورم که دیوونه شدی. می خوام برم. بذار برم بیرون جرج!"

" تکون نخور وگر نه می کشمت!"

" منو می کشی؟!"

" قسم می خورم که می کشم!" جرج بلند شده و مقداری ویسکی برای خودش ریخت، نوشید و دوباره کنار کنستانس نشست. سیگاری روشن کرد و کنار مچ کنستانس گرفت. او جیغ زد. جرج سیگار را به آرامی به مچ او چسباند و دوباره برش داشت.

" من یه مرد ام عزیزم، می فهمی؟"

" می دونم مردی جرج."

جرج بلند شد و بازوهایش را باز کرد و فیگور گرفت." ماهیچه هام رو می بینی! قشنگه نه عزیزم؟  ببین بازوهامو! لمس شون کن، لمس شون کن!"

کنستانس اول یک بازو، بعد دیگری را لمس کرد.

" آره جرج، بدن قشنگی داری."

"من یه مرد ام. درسته ظرف شورم، ولی یه مرد ام، یه مرد واقعی."

 " می دونم جرج."

" من یه شیر برنج بدبخت نیستم که ولش کنی."

 "می دونم."

" خوندنم بلدم، باید صدامو گوش کنی."

کنستانس نشست. جرج هم شروع کرد به خواندن. آواز ریور پیرمرد را خواند. بعد هم آواز  هیچ کس بدبختی که من دیدم رو ندیده. بعد هم آهنگ های سنت لوییس  و  خدا به آمریکا برکت دهد را چندین بار خواند، هی ایستاد و خندید و خواند. بعد هم دوباره کنار کنستانس نشست. گفت: " کنی، تو پاهای قشنگی داری."

یک سیگار دیگر خواست. آن را کشید. دو گیلاس دیگر ویسکی نوشید و سرش را روی پاهای کنی گذاشت و گفت: " کنی فکر کنم پسر خوبی نبودم، فکر کنم دیوونه شدم، ببخشید زدمت، ببخشید که با سیگارم سوزوندمت."

کنستانس آنجا نشست. انگشتانش را توی موهای جرج فرو برد، نوازش اش کرد و او هم خیلی زود خوابش برد. کمی بیشتر صبر کرد. بعد هم سر او را بلند کرد و گذاشت روی  بالش، پاهایش را هم بلند کرد و روی تخت صاف خواباندش. بعد هم بلند شد. رفت سمت بطری ویسکی و کمی در گیلاس اش ریخت و چند قطره آب هم به آن اضافه کرد و سر کشید. به سمت در تریلر رفت، در را باز کرد و قدم گذاشت بیرون و در را دوباره بست. از حیاط پشتی گذشت و در فنس را باز کرد و زیر نور ماه ساعت یک نیمه شب قدم توی کوچه گذاشت. آسمان عاری از ابر بود. ابری آسمان گون همه جا را فرا گرفته بود. او به سمت بلوار رفت و به سمت چپ پیچید و به در ورودی " آینه آبی" رسید. رفت داخل، والتر، مست، در انتهای بار تک و تنها نشسته بود. رفت جلو و کنارش نشست. پرسید: " دلت برام تنگ شده بود عزیزم؟" والتر بالا را نگاه کرد. او را شناخت، اما جوابی نداد. به مسئول بار خیره شد. مسئول بار به سمت آنها آمد. همه شان خوب همدیگر را می شناختند.

 

 

برگردان: یگانه وصالی


 
جمعه 6 مهر ماه سال 1386
دو شعر از چارلز بوکوفسکی

« من عاشقم »

 

گفت: جوان است، درست،

اما نگاه کن

من هم مچ پای زیبایی دارم.

مچ دستم را نگاه کن، مچ دست زیبایی هم

دارم.

اوه، خدای من،

فکر می کردم همه ی اینها کافی باشد برایت،

اما باز هم او،

هر بار که او زنگ می زند تو

دیوانه می شوی،

تو که به من گفته بودی همه چیز تمام شده،

گفته بودی دیگر ادامه نمی دهی،

من آنقدر زندگی کرده ام که

زن خوبی بشوم،

حالا چرا تو یک زن بد می خواهی؟

تو کسی را می خواهی که آزارت بدهد، اینطور نیست؟

به گمانت زندگی آنقدر گند گرفته است

که کسی اینقدر گند با تو رفتار کند،

اینطور نیست؟

بگو، اینطور نیست؟ دوست داری که مثل

یک تیکه گه با تو رفتار شود؟

و.. پسرم چی؟ پسرم می خواهد تو را ببیند.

به پسرم گفته بودم

و همه ی عاشق هایم را رانده بودم.

توی یک کافه ایستادم و فریاد کشیدم

                                                  من عاشقم،

و حالا تو از من یک احمق ساختی...

گفتم: واقعا متاسفم، واقعا متاسفم.

گفت: من را پیش خودت نگه دار، خواهش می کنم، اینکار را می کنی؟

گفتم: من هیچ وقت در چنین شرایطی قرار نگرفته بودم

چنین مثلث های عشقی ی...

او بلند شد، سیگاری روشن کرد، به آخر خط رسیده بود.

دیوانه وار قدم می زد.

بدن کوچکی داشت، دستانش لاغر بود، بسیار لاغر و

وقتی فریاد کشید و شروع کرد به زدن من،

مچ دست هایش را گرفتم و به چشمانش خیره شدم:

یک قرن تنفر عمیق در چشمانش نشسته بود.

من اشتباه و بی محبت و بیمارگونه رفتار کرده بودم.

تمام چیزهایی که پیشتر آموخته بودم، به هدر رفت.

هیچ آفریده ای به حماقت من زندگی نکرده و

همه شعرهایم غلط بودند.

 

چارلز بوکوفسکی

برگردان یگانه وصالی

 

 

 **********************************

 

« همین طور که شعرها پیش می روند »

 

همین طور که شعرهایت پیش می روند تا به هزارتا برسند

می فهمی که خیلی کم آفریده ای.

شعرهایت همه شده اند وصف باران و نور خورشید و

ترافیک خیابان و شب و روزهای

یک سال و چهره ها.

ترک کردن همه ی اینها که بسیار ساده تر از زندگی کردنشان

خواهد بود، الان نوشتن یک خط بیشتر

درست مثل همین پخش آهنگ پیانوی مردی است از رادیو،

بهترین نویسنده ها اغلب

بسیار کم گفته اند و

بدترینشان

اوه، تا دلت بخواد.

 

 

چارلز بوکوفسکی

برگردان یگانه وصالی

 


 
شنبه 20 مرداد ماه سال 1386
جک کرواک- رمان بلند

در مسیر جاده

 

اولین ملاقات من با "دین" زمانی بود که به تازگی از همسرم جدا شده بودم. درست زمانی که دوران نقاهت بیماری سختی را پشت سر می گذاشتم. ترجیح می دهم هیچ صحبتی راجع به آن روزها نکنم جز اینکه تنها باعث خستگی فلاکت بار من شد و تنها این حس را در من پروراند که همه چیز برای من مرده است. با آمدن "دین موریارتی" فصلی در زندگی من آغاز شد که می توان آن را زندگی" در مسیر جاده"  خواند. پیشترها، همیشه رویای رفتن به غرب و سر زدن به دهکده های آن حوالی را در سر می پروراندم و با ولع بسیار نقشه اش را می کشیدم، اما هرگز موفق به این کار نشدم. دین ایده آل ترین آدمی بود که برای زندگی در مسیر جاده ها می شناختم، در واقع شاید به این خاطر که او واقعا" در جاده به دنیا آمده بود، وقتی  در سال 1926 پدر و مادرش با اتومبیل قراضه شان از "سالت لِیک" به سمت "لس آنجلس" می رفتند، او متولد شد. اولین اخبار ازدین همیشه توسط "چاد کینگ" به من می رسید، چرا که او از دارالتاءدیبی در "نیومکزیکو" برایش نامه می نوشت. من بی اندازه شیفته ی نامه های او شده بودم. نامه های او در عین سادگی شیرین بودند. او خیلی صادقانه از چاد خواسته بود که برایش از "نیچه" و کلا" هر چیز روشنفکرمابانه ی جالبی که می داند، بگوید. اوایل من و کارلو همیشه در مورد او حرف می زدیم و خیلی دوست داشتیم که این دین موریارتی عجیب را ببینیم. تمام اینها که گفتم از زمان بسیار دوری بود که دین رفتاری متفاوت داشت و مثل موجودی که الان هست، نبود. زمانی که او تنها، پسرکی زندانی، پوشیده در هاله ای از ابهام شخصیتی بود. بعد از مدتی خبر آمد که دین از کانون اصلاح و تربیت مرخص شده و بلاخره برای اولین بار به نیویورک می آید، همین طور خبر آمد که او به تازگی با دختری به نام " ماریلو" ازدواج کرده است.

روزی که مثل دیگر روزها بی هدف اطراف کمپ قدم می زدم، چاد و "تیم گری" خبر آوردند که دین در استخر آب سردی در "ایست هارلم" اسپانیایی است. دین درست شب قبل به آنجا رسیده بود و اولین سفرش به نیویورک را همراه ماریلوی زیبایش می گذراند. آنها در خیابان پنجاهم از اتوبوس پیاده شده بودند و همان اطراف به دنبال جایی برای غذا خوردن می گشتند که مستقیم به سمت " هکتور"  رفتند و از آن موقع به بعد کافه تریای هکتور برای دین سمبل نیویورک شده بود. آنها تمام پولشان را برای یک کیک بزرگ خامه ای قشنگ دادند.  

در تمام طول این مدت دین مدام به ماریلو می گفت: " می ببینی عزیزم، ما در نیویورک هستیم،  درسته که من همه چیزهایی که ذهنمو مشغول کرده بود رو موقعی که داشتیم از « می سوری» می گذشتیم در مورد کانون اصلاح و تربیت «بونیویل» که فقط دورانی سخت و مشکلات زندان رو به خاطرم میاره، چیزی بهت نگفته بودم، اما الان واقعا" لازمه که همه  اون ته مونده هایی که چیزای عاشقانه ی شخصی مون رو نگران می کنه، کنار بذاریم و اول از همه به برنامه ی زندگی کاری بخصوصی فکر کنیم..." و آن روزها به همین منوال بر آنها می گذشت. ....


 
سه شنبه 22 خرداد ماه سال 1386
رنسانس سن فرانسیسکو

 

"رنسانس سنفرانسیسکو" نامی است که به هنرمندان و نویسندگان چیره دستی در "بای   اِریا" در پایان جنگ جهانی دوم اطلاق شده است. این رنسانس جنبشی فردی نبود، بلکه متشکل از افراد مختلفی بود، گردآمده از جوامع مختلف که در دوران پس از جنگ به سن فرانسیسکو مهاجرت کرده و به دنبال آثار و بقایای فرهنگ بوهیمیُن، در آمریکا بودند. کنث رکس روث یکی از عناصر مرکزی این رنسانس، رفتارهای غالب آن دوره را اینگونه تشریح کرده است: " این است جهانی که در پشت هر درش این شعار نوشته شده : دوران نسل های تجربه گر و انقلاب گر به پایان رسیده. بوهیمیا در قرن بیستم مرده است. دیگر نشریات کوچک و وزینی وجود ندارد."

 

اگرچه شاعران در اجتناب ورزیدن از مسیر اصلی شاعری، متفق بودند، احساس می کردند که به سوی فرمالیسم بازگشته اند و خلاقیت را رها کرده اند. آنان به وسیله ی فرم زیبایی شناختی بخصوصی متحد نشده بودند، و اغلب در زمینه های هنری و سیاسی با یکدیگر اختلاف داشتند. با وجود این بسیاری از اشعارشان کیفیتی قصیده ای داشت و پاسخگوی پس آیند خسارت بار دو جنگ جهانی، و متناسب با حال و هوای فرهنگی محدود کننده آن دوره بود. کار آنان اغلب بیان کننده تفصیلی برای جهان از دست رفته بود و برای به حال اول برگرداندن آن به وسیله ی تجلی طبیعت و فواصل فرهنگی، می کوشیدند.

 

با به خاطر آوردن غنای گویای کلمات و رجیونالیسم والت ویتمن، اشعار رنسانس سن فرانسیسکو اغلب اعتراضی و عمیقا" ساکنان بنادر اقیانوس آرام و حوالی سن فرانسیسکو را به هیجان می آورد. تاثیرات شاعر از مدرنیسم و سوررئالیسم اروپایی به ادبیات و و مذاهب شرقی تغییر کرد. با صرف نظر از مسیر اصلی شاعری در نیویورک به لحاظ جغرافیایی و سبک، شاعران سن فرانسیسکو شروع به برپایی مراکز نشر و مجلات کوچکی برای خود کردند که انتشارات «سیتی لایت» و « اِوِر گرین» جزء آن ها می باشد.

 

برخی از اصلی ترین شاعران رنسانس سن فرانسیسکو شامل رکس روث، ویلیام اوِرسان، جک اسپایسر، روبین بلیسر و مایکل مک کلور بودند. روبرت دانکل هم اگر چه بیشتر درگیر جنبش بلک مانتن( کوه سیاه ) بود، اما بسیاری از افراد اصلی رنسانس سن فرانسیسکو را در کارگاه های شعر خود در کالج ایالت سن فرانسیسکو به یکدیگر معرفی کرد. این گروه کم جان برای بحث های گاه به گاه خود در باب ادبیات، سیاست و مذهب در خانه ی رکس روث گرد هم می آمدند. بعضی هم از پی اسپایسر به پارک ها و بارها می رفتند و به سخنان و نظرات تندخویانه ی او در مورد شاعری و نشر گوش می سپردند.

 

رکس روث پدرخوانده ی ناراضی برای جنبش بیت شده بود، به طوری که رنسانس سن فرانسیسکو را ترک گفت. در سال 1953، آلن گینزبرگ با معرفی نامه ای از ویلیام کارلس ویلیامز در دست، به در خانه ی او آمد. دو سال بعد، در اکتبر 1955، رکس روث، جزء دستا ندکاران اصلی این افسانه ی خواندنی شد که این اجتماع کنونی – یعنی تمام شاعران گمنام آن دوره – از جمله مک کلور، گینزبرگ، گری اسنایدر، فیلیپ ویلن و فیلیپ لامانتا را متبلور کرد.


   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 35379


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها