مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 دی ماه سال 1390
« مترسک »  چارلز سیمیک
خداوند انکار شده، شیطان که نه.

گوجه فرنگی های امسال دیدنی اند مارتا،
مثل یک سیب رسیده
گازشان بزن و
بعد از هر گاز هم، کمی نمک.

اگر دیدی آب آن از چانه ات
روی سینه های برهنه ات سرازیر می شود،
خم شو روی سینک آشپزخانه.

از آنجا می توانی همسرت را هم ببینی
که روی زمین خالی، خشکش زده
رو به یکی از ناامیدکننده ترین فکرهایش

و دستانش مثل مترسکی، رو به آسمان باز است.



(چارلز سیمیک)
مجموعه ی "الهه گان و شیاطین"
ترجمه یگانه وصالی

یکشنبه 3 مهر ماه سال 1390
"گیاهخوارن"

گیاه خوارها آدم های سنگدل بی فکری هستند.

همه می دانند هویج که رنده می شود، چه ناله هایی می کند.

که یک هلو وقتی از وسط دو نیم می شود، خون می ریزد.

یعنی فکر می کنید پرتقال به انگشتان شست

حساس نیست، وقتی که گوشتش را قلفتی از جا در می آورند؟

مغز گوجه فرنگی بی هیچ دردی از هم متلاشی می شود؟

یا سیب زمینی ها، این خرچنگهای کوچک خاک، که زنده زنده

پوستشان را می کنند و می پزند؟

نگویید که درد ندارد

نخودفرنگی وقتی که جر می خورد پوسته اش،

یا کلم فندقی که بی رحمانه پوستش کنده می شود،

یا کلم پیچی که پاره پاره می شود و پیازی که بی سر.

بیلچه ات را بگذار کنار

کج بیلت را زمین بگذار.

اینقدر قتل عام نکن،

بگذار مردمان کوچک من راحت باشند.

راجر مگاف

ترجمه ی یگانه وصالی

سه شنبه 14 تیر ماه سال 1390
مهتاب

 

"مامان من به خودشم زور می گه. مثلا جاروبرقی رو اول صبح میاره میذاره وسط هال تا مجبور شه خونه رو جارو کنه. شورت و سوتین هاشو تو حموم خیس می کنه که مجبور باشه با دست بشورتشون ویه وقت  نندازه تو ماشین. یا ظرفها رو تو سینک پر از آب می کنه تا اگه یه وقت دیر بره سر وقتشون بوی گند فاضلاب بگیرن. یا اینکه کتابهایی که می خواد بخونه رو از تو کتابخونه در میاره می ذاره رو میز تا مجبور شه بخوندشون. مامان من به منم زیاد گیر می ده، ولی از مهربونی شه. مثلا میاد تو اتاق و    " 

- خاک تو سرت. این وضع اتاقته. تو هیچ گهی نمی شی تو این زندگی. آخرشم حمال می شی می ری خونه های مردم کلفتی. مگه همه باید دکتر، مهندس شن. بذار بگن بچه ی هوشنگ و منیژه کلفت شده. یه بار شد بیام تو این اتاق گه گرفته ی تو و تو در حال درس خوندن باشی تخم ســـــــــــک. مدام اون دفتر کوفتی رو گرفتی تو بغلت و چرت و پرت می نویسی. خاک بر سرت....

: ...

"  تا می بینه من درس نمی خونم عصبانی می شه و می زنه تو سرم. اما نه خیلی محکم. اون دوس داره من در آینده فرد مفیدی بشم. خب حقم داره آخه. مامانم وقتی می بینه اتاقم کثیفه هم یه ذره ناراحت می شه. ممکنه سرم غر بزنه ولی من از دستش ناراحت نمی شم. من خیلی ناراحتم که نمی تونم مرتب باشم یا اینکه نمی تونم درس بخونم. آخه من خیلی دوس دارم ساز بزنم و شعر بخونم. دوس دارم بنشینم پشت پنجره و خیره بشم به بابا که داره تو باغچه به درختها و حتی آفتابگردونهایی که از قد خودش بلندترن آب می ده و آروم تار بزنم. من عاشق یواشکی کتاب خوندن تو کمد دیواری ام ( که یواشکی بودنش حس خوبی بهم میده و باعث می شه یه آب گرمی از اونجام بیاد). من دوس دارم آفتاب غروب رو تماشا کنم و همون موقع که صدای اذان از مسجد میاد چشمهام رو ببندم و برای مامان و بابا دعا کنم که خدا مراقبشون باشه، چون من که نمی تونم اونجور که اونها به فکر منن و برام زحمت می کشن مراقبشون باشم. بعدم دعا کنم که زیست و هندسه نیفتم چون مامان خیلی عصبـــ ناراحت می شه و دوس ندارم خودشو بزنه. ولی ای خدا کاش می تونستم یه ذره درس بخونم. کاش وقتی چشمهام رو می بستم انقدر فکر و آهنگ نمیومد تو سرم که مجبور بشم دست به اون ساز لعنتی ببرم یا بیام سراغ این دفتر کوفتی. اوه، اوه راستی امروز که منتظر سرویس بودم، تو ایستگاه دو تا چشم سیاه دیدم و باور کردنی نبود اما واقعا اولش فقط دو تا چشم بود. دو تا چشم مست. بقیه بدنش مثل دود بود و من چقدر ترسیدم ازش. واسه خاطر همینم تا دم ایستگاه سروناز اینا دویدم و مراقب بودم اون دو تا چشم دنبالم نیان. اما داشتن میومدن. بعد دهن پیدا کرد و به من لبخند زد. همون جور که می دویم و برمی گشتم به پشت سرم نگاه می کردم، دو تا چشم کامل می شدن. شدن یه آدم. یه پسر. واقعا داشتم شاخ درمی آوردم. نمی دونم چرا انقدر ازش ترسیده بودم. البته اون موقع رسیده بودم دم ایستگاه سروناز اینا و سرویس هم اومده بود. ولی من سعی کردم دیگه برنگردم و به اون دو تا چشم سیاه مست نگاه نکنم. ولی بدبختی سر کلاس هندسه همش میومدن تو سرم و نمی ذاشتن چیزی از قضیه های هندسه بفهمم. یعنی باید این همه قضیه رو برا امتحان ترم حفظ کنم؟ من نمی تونم. اون چشمهای سیاه لعنتی کوفتی هم دست از سرم برنمی دارن. من می دونم مامانم خیلی تنهاست، من تنهایی شو حس می کنم، وقتی پشت تلفن با خاله و مادرجون دعوا می کنه یا وقتی سر بابا داد می زنه از تنهایی شه. مامانم خودشم می دونه خیلی تنهاس واسه خاطر همینم خودشو تو اتاقش زندانی می کنه و می ره سراغ لوازم آرایشش تا به قول خودش تخلیه روانی بشه، کاش بابا دوباره بره واسه پروژه های خارج از شهر، شهرستان و مامان منو با لعیا تنها بذاره تا با هم حرف بزنیم و درد دل کنیم. خیلی خوبه که لعیا هم سن و سال منه. مامان همیشه می گه لعیا خیلی باهوش تر از منه. لعیا یه دوس پسر داره. می گه دوس پسرش می خواد باهاش عروسی کنه. لعیا همیشه می گه بابای من یه عوضیه که بویی از انسانیت نبرده با وجود اونهمه ادبیات داستانی تو قفسه های کتابخونه. من ناراحت می شم از دستش و داد می زنم سرش. یه بارم گریه کردم. اما لعیا دختر خوبیه. ازم عذر می خواد و بوسم می کنه. من خوشم میاد که تو بغلش برم و سرمو بذارم رو سینه هاش و به صدای قلبش گوش بدم ( آخه باز همون جوری می شم و اون آب گرم از اونجام میاد) بابا زیاد ماموریت می ره. من نگرانشم که اینقدر کار می کنه. مامان هم ناراحت و عصبی می شه و همش سیگار می کشه. گاهی شبها که تنهاییم لعیا ازم میخواد براش پیانو بزنم. منم می زنم. گاهی هم براش تار می زنم، یا سنتور. بابا که خسته از سر کار بر می گرده دست رو سرم می کشه و بوسم می کنه. خیلی خوشم میاد بازم--... بابا می گه نمی ذاره من تو این خراب شده بمونم و مثل مامانم و مامان لعیا شم. می گه من حق دارم آزادی رو حس کنم تا در آینده کمبود نداشته باشم، مثل مامان و مامان لعیا. مامانم همیشه خودشو یا تو کتابخونه زندانی می کنه یا بلند بلند سنتور می زنه یا آرایش می کنه تا یه کم آرامش بگیره و بعدم می ره بیرون. خب به خاطر کمبودهاییه که تو این مملکته دیگه، بابا معتقده. می گه ماها تو فضای فشرده و بسته بزرگ می شیم واسه خاطر همینم عقده ای می شیم. من خیلی می ترسم از اینکه عقده ای شم. اما از تنها بودنم خیلی می ترسم. از اینکه لعیا پیشم نباشه و از دوست پسرش که قراره باهاش عروسی کنه برام تعریف نکنه، از اینکه مامان یه دفعه انقدر خودشو تو کتابخونه زندانی کنه و سیگار بکشه تا از گشنگی بمیره، از اینکه یه وقت که بابا رفته ماموریت آجری، سیمانی، بیلی، چیزی بخوره تو سرش و بمیره، می ترسم. از امتحان فردا اما.... نه... نمی ترسم. فقط کاش.... هیچی..."

آرام دفترش را بست و گذاشت زیر کیف تارش. مدادش رو با لذت بو کرد و انگار که داره چیزی می بلعه بوی نوک مداد رو فرو داد. رفت روی تختش و ایستاد پشت پنجره، پرده را کنار زد و خیره شد به آفتابگردان هایی که انگار پنجره زیر نور مهتاب قابشان گرفته بود. پرده را با هدبندش بست و نشست پشت پنجره و تارش را بغل کرد. بی حوصله چند نت را بالا و پایین کرد و بلاخره تار را گذاشت کنار. رفت توی هال و نشست پشت پیانو. آهنگ قدیمی که مادرش همیشه می زد زیر انگشتاش لغزید. دوباره برگشت توی اتاق. خیره شد به آینه و عکس دو تا چشم مست سیاه روی تکه کاغذی مثلثی، که انگار از گوشه ی کتابی بریده شده باشد. نگاهش از روی چشمها تا روی بدنش سر خورد. گرمکن زرد رنگ و رو رفته اش را بر انداز کرد. خیلی ناگهانی دستش را برد توی شلوارش و خیس بیرون آورد. با چسبناکی مایع سفیدی روی انگشتانش کمی بازی کرد و دستش را مالید پشت شلوارش. برای لحظه ای انحنای باسن ظریفش زیر دستش لغزید و لبخند محوی روی لبهاش نقش بست و دوباره دستش فرو رفت توی شلوار. لحظه ای بعد انگار که تصمیم جدی گرفته باشد، پر از اضطراب، زیپ گرمکنش را باز کرد. گرمکن را گذاشت روی صندلی کنار میز. زیرپوش چرک مرده اش را درآورد و به سینه های کوچکش توی سوتین صورتی خیره شد. با مهارت بندهاش را از پشت باز کرد. لرزه ای روی پوستش موج خورد و باعث شد کمی خم شود. دو دستی روی سینه هاش را پوشاند. اما کمی بعد انگار که اضطراب جایش را با لذتی خبیثانه عوض کرده باشد خیره شد به عکس سینه هاش توی آینه. دستش بی اختیار می رفت توی شلوارش و چسبناک بیرون می آمد. ناگهان، انگار که تصمیم آنی گرفته باشد شلوارش را کشید پایین. با تردید دوباره بالا کشیدش. اما دوباره آهسته آهسته شلوار را تا زانوهاش پایین آورد و خیره شد به موهای نرم سیاهی که از شورتش بیرون زده بود و بعد ادامه ی بدنش تا آینه و تصویرش که نیمه برهنه توی آینه ایستاده بود. با پا شلوارش را درآورد و پرت کرد روی صندلی. چشمانش پشت عینک، وغ زده باز مانده بود و انگار که نتواند به تن برهنه اش نگاه کند، زل زده بود به چشمهاش توی آینه و بعد چشمهای سیاه مستی که روی تکه کاغذ گوشه ی آینه بود. چشمانش را لحظه ای بست. چند قدم رفت عقب. یکهو چشمانش را باز کرد و با اخم خیره شد به تنش. تن خودش. زیر لب زمزمه ی نامفهومی کرد، مثل اینکه گفته باشد، من، تن من. غیر ارادی دستش رفت به سمت شورت نازک صورتی اش و آرام گوشه اش را کشید پایین، بعد سمت دیگرش را و خم شد تا زانوهاش. جرات بلند شدن نداشت، در همان حالت سرش را آورد بالا و نگاه کرد به تصویرش توی آینه. قد راست کرد، دوباره با پا شورت را درآورد و پرت کرد روی صندلی کنار میز. ایستاد خیره به انبوه موی نرم سیاه بود بین رانهاش و دستش با موها بازی کرد. لبخند، ناخودآگاه روی لبش نشسته بود. صندلی کنار میز را برگرداند رو به آینه. نشست روش و به خودش نگاه کرد، با بدنش ور می رفت و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد. کمی بعد لم داد روی صندلی، آرام پاهاش را از هم باز کرد و سرش را برد عقب، گذاشت روی تکیه گاه صندلی. چشمانش را بست و گذاشت شیطنت دستانش تا هر جا که می خواست پیش برود. دستانش با لذت می لغزید لا به لای مایع چسبناک و نرمه موهای سیاه و ناگهان لزرشی نشست روی بدنش و غیرارادی این بار، انگشتهاش فرو رفت تو و آهی کش دار از بین لبهاش سر خورد بیرون. دستش دیگر با مایع چسبناک و نرمه موهای مشکی و خونی سرخ بازی می کرد و جریان گرم شاش که از روی صندلی شری ریخت روی زمین. سرش را بلند کرد اما جرات نداشت توی آینه را نگاه کند. خیره شد به کف صندلی و زمین و جریان شاش و خون جاری روی آن. توی آینه اما دخترکی نشسته بود که قطره های درشت اشک روی گونه های برجسته اش غلت می خورد و می ریخت روی جریان خون و شاش. آرام و با احتیاط بلند شد. گرمکنش را از پشت صندلی برداشت و سینه هاش را پوشاند. آهسته آهسته رفت سمت در حمام، گوشه ی اتاقش. شیر آب گرم و سرد را باز کرد و گذاشت تا وان آب پر شود. نگاهش را نمی توانست از روی ران های سفیدش که خون و مایع چسبناک رویش نقش کوبیسمی انداخته بود بردارد. خیلی طول نکشید تا وان پر شود. گرمکن را از روی سینه هاش برداشت و انداخت روی لبه ی وان. کاترش که با آن مدادهای طراحی ش را تیز می کرد از جیبش افتاد بیرون. برداشت تا جای مناسبی براش پیدا کند توی حمام. اما چشمش انگار جایی را نمی دید. کاتر به دست، یک پاش را فرو برد توی وان. گرمای آب وان از پشت کمرش خزید بالا. نشست توی وان و سرش را تکیه داد به لبه ی وان. چشمهاش هر از گاهی محکم به هم فشرده می شدند. توی سرش خبرهایی بود انگار. چشمهاش را باز کرد. عینکش را درآورد گذاشت لبه ی وان. کاتر هنوز توی دستش بود و هنوز دنبال جایی براش می گشت. گذاشتش لبه ی وان اما سر خورد توی وان. دوباره برش داشت. تیغش را آورد بیرون و دوباره فرو برد تو. چند بار این کار را کرد. بازیش گرفته بود انگار. خواست تیزی اش را روی پوستش امتحان کند. رد نازکی از خون از مچش جاری شد. خوشش آمد. خندید و دوباره تیغه را روی مچش کشید. این بار کمی عمیق تر. رد دوباره ی خون. خندید. دوباره و رد جاری خون. دوباره و این بار بی لبخند. آب توی وان خونی شده بود و چند لخته ی خون  روی آب شنا می کردند. دست خالی اش بی اختیار روی تمام بدنش کشیده شد و فرو رفت بین ران هاش. دوباره تنش لرزید. اشک همچنان مثل تیله های بی رنگین کمان روی گونه هاش بود. و سر می خورد توی وان آب. بی که چشمانش را باز کند لبه ی تیغ را با تمام قدرتش کشید روی مچ دست چپش. دستش تقریبا بی حس شده بود. بعد همان طور با چشمان کاملا بسته، ران های سفیدش که توی آب می درخشیدند را با لبه ی تیغ نوازشکی کرد و ناگهان تیغه را فرو برد تا ته. از درد آهی خفه کشید. تیله ها بیشتر و بیشتر می ریختند توی آب سرخ و لا به لای لخته های سیاه.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>